پارک قیطریه

می گفت: نور چراغها، ماشینها، پروژکتورها، پارکها در شب محیط زیست را تغییر می دهد، باعث می شود پرندگان راهشان را گم کنند و در طبیعت اختلال ایجاد می شود.

شاید نمی داست مدتهاست که درخشش چشمانش اکوسیستم من را به کل تغییر داده، از بیخ گم شده ام و در طبیعتم اختلال ایجاد شده است.

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون

وقتی خودت را بسپاری دست جریان خیال و اجازه دهی تو را به هر سمتی که می خواهد ببرد، وقتی می نشینی و تماشا می کنی تصاویری که از پس ذهنت پیش روی دیدگانت می آیند و می رقصند و خسته می شوند و می روند و استراحت می کنند و باز می گردند، در یک کلام، وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون.

پهن می شوم و فکر می کنم. فکر می شوم و پهن می کنم. تکه های پازل را کنار هم می گذارم، مهره ها را ردیف می چینم، طرحها را مرتب می کنم... فکر می کنم، شک نمی کنم! ... می دانم، باز می گردد! ... اما چگونه؟

نزدیک خانه که می شوم، آنجا ایستاده. به همان شکل و همان صورت و همان ابعاد. دسته گلی به دست دارد و لبخندی بر لب. برایم دست تکان می دهد. نزدیک می شوم. من را در آغوش می گیرد و در گوشم زمزه می کند: "بابت این مدت متاسفم" و بعد ... نه! این جواب نمی دهد.

دیر وقت است. منتظر ماشین ایستاده کنار خیابان. از آن حوالی رد می شوم و حواسم به او نیست. از دور می بینم که مزاحم دختری شده اند. نزدیک که می شوم، او را می بینم. فریاد و شاخ و شانه می کشم و مزاحمین را فراری می دهم. من را که می بیند لبخند می زند و می گوید: "هنوز هم برایم هستی. می خواهم دوباره برایت شوم"  لبخند می زنم و ... نه! این اصلا جواب نمی دهد.

از خیابان رد می شوم. حواسم جای دیگری ست. صدای بوق ممتدی را می شنوم، سرم را می چرخانم، یک ماشین مشکی و تمیز و گران و شیک حواله ام می کند به آسمان و جاذبه زمین فرا می خواندم به زمین. دیگر چیزی بخاطر نمی آورم... کمی بعد، چشمانم را باز می کنم و از جایم بلند می شوم. یعنی من بلند نمی شوم! از جایم هوا می روم!! می روم و نزدیک سقف می رسم. صدای گریه با بوق ممتد دستگاه ترکیب عجیبی را ساخته است. سرم را بر می گردانم. او را می بینم که دست ِ جسم ِ من را گرفته و گریه می کند. دکترها در اتاق می چرخند و با صدای بوق ممتد به رقص در می آیند. در گوشم زمزمه می کند، من می شنوم: "تو برگرد، من هم بر می گردم"... بر می گردم، او هم. هر دو می خندیم و... نه! این نیز جواب نمی دهد.

از مسیری که نمی دانم کجاست در حال عبور است. از جایی که نمی دانم کجاست رد می شود. یک تکه آجر از بالای یه ساختمان نیمه کاره، یک تکه سنگ از تیرکمان یک پسربچه، یه تکه چوب که پایش به آن گیر کند، یک چاله که تعادلش را بهم بزند... یک چیزی که باعث شود سرش به جایی بخورد و بیهوش نقش زمین شود. من کاملا بی خبر برای خودم گوشه ای نشسته ام، شاید هم خوابیده ام. ممکن است در حال قدم زدن باشم، یا حتی مشغول نوشتن. تلفنم زنگ می خورد. شماره را نگاه نمی کنم، چون قاعدتا منتظر تماس کسی نیستم. "بله. بفرمائید؟" ... "سلام! منم! فکر کنم یه چیز خورده تو سرم! خیلی درد می کنه! من گم شدم! هیچی یادم نمیاد! فقط... تنها چیزی که یادمه... یادمه که تو رو دوست دارم... همین... می تونی بیای دنبالم؟" می خواهم فریاد بزنم و بگویم بله، خودم را می رسانم... اما نه! این یکی هم جواب نمی دهد.

وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون. می دانم خودش راه بهتری را انتخاب می کند. راهی که هم خلاقیت دارد، هم جنون. آن وقت است که جواب خواهد داد.

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


بزرگ شده ای ...

 

بزرگ شده ای.
اما هنوز،
قد آغوش منی
نه زیادی، نه کمی...

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


دست خودم نیست ...

 

... هنوز بهت نظر دارم ...

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


دو نفره

 

رمضان،
انتظار برای ناهار دو نفره،
تُستِ اسفناج،
چُرت ظهرانهء دو نفره،
دو نفره...
دو نفره...

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


Part-NerDs

کار ما به کجا رسیده که برای دعوت کردنمان یا باید تو را انتخاب کنند یا من

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


شد شش

به خانه که می رسم، پیراهن سفیدی که روزگارم را سیاه کرده از تن می کنم و توی آینه به چهرهء خسته و فلاکت بار و استخوانهای قابل شمارشم نگاه می کنم. روی پیراهن سفید اسم من، کاملا واضح و درشت، حک شده و این برایم یادآوراین است که مصیبت را به نام تو ثبت کرده اند، فقط تو و نه هیچ کس دیگر. دوش می گیرم و کثافات بجا مانده از پیراهن سفید را تا آنجا که جا دارد از تنم، و فقط از تنم، جدا می کنم. امشب می تواند شب خاصی باشد. امشب می تواند با شبهای دیگر فرق کند.

باغبان جدید ِ باغچهء حیاط پشتی چهاردیواری چندان کارش را خوب بلد نیست. چند ماهی ست که هر از گاهی گلی در گلدانی می آورد که یا زشت است، یا بوی بدی دارد، یا زود خشک می شود، یا کلاغ از ریشه آن را می کند و یا به هر دلیلی پایم به گلدان می خورد و قبل از آنکه فرصت کاشته شدن در باغچه نصیبش شود از بین می رود. عمو صفرویک، باغبان را می گویم، پیغام فرستاده که امروز گل ویژه ای می آورد که تا حالا نظیرش را ندیده ام. باور نمی کنم. عمو صفرویک زر مفت زیاد می زند. تمام گلهایش یا تو زرد از آب در می آیند یا باغچه را قهوه ای می کنند. روی مبل، پشت به پنجرهء رو به باغچه، ولو می شوم و خوابم می گیرد.

بیدار که می شوم کمی دیر شده است. خودم را به سرعت به گوشهء باغچه، همان جا که عمو صفرویک آدرس داده، می رسانم، گلدان را می بینم... و او را که درون آن نشسته است. او ابروهایش را درهم کشیده برای تاخیرمن، من دهانم باز مانده از بلندی ساقهء او. او به همراه خودش کتاب و موسیقی آورده برای من، من چیزی در دستم نیست، درد  و دل آورده ام برای او. او دوست جدیدی پیدا کرده به نام من، من گوش شنوایی یافته ام بنام او.

گلدان را بر می دارم، گفتگو زیر سایه درختی را پیشنهاد می کنم و آن سایه و آن درخت می شود مبدا حلول حسی عجیب در فضای باغچه. می گویم: چه می خوری؟ می گوید: آب پرتقال! می گویم: سر راه از بقالی می گرفتی! آمده ایم اینجا چیزی بخوریم که در بقالی نیست! می خندد و آخرش می شود همان آب پرتقال.

از همان اول، او شد تک گل من، من شدم دودکش او. آخ که من حرف می زدم! وای که من غر می زدم! آخ که او گوش می داد! وای که او می فهمید! دل به دل من سپرد، پا به پای من غصه خورد، گوش به حرف من دوخت، چشم به چشم من پاشید، با من اشک به اشک شد، با من فکر به فکر رفت، با من درد به درد نشست، با من خنده به خنده شکفت، با من بود! برای من شد! ... با او بودم! برای او شدم! ... هیچکس در آن لحظه این را نفهمید. نه من، نه او.

بی انصاف عجب گردن زیبایی پشت گلبرگهایش ایستاده! لعنتی عجب جادویی پشت چشمانش نشسته! نامرد عجب صداقتی در کلامش خوابیده! پدرسوخته عجب شیطنتی در حرکاتش خوابیده، نشسته، ایستاده، معلق زده و به هوا پریده! ...عجیب به دلم نشست. عجیب دوستش داشتم. عجیب برایم عجیب بود.

منگ هستم یا ملنگ، نمی دانم! شعورم نمی رسد او را تا دم در باغچه همراهی کنم! همانجایی که گلدان را بلند کرده ام، همانجا آن را می گذارم ، خداحافظی می کنم و همانطور ملنگ و منگ برمی گردم خانه. کمی دور خودم می چرخم. چند بار در جهت حرکت عقربه های ساعت، چندین بار بر خلاف آن. مبل را می گردانم به سمت پنجره، پرده را کنار می زنم، می نشینم روی مبل و به بیرون چشم می دوزم. عمو صفرویک از جلو پنجره رد می شود، دستی برایم تکان می دهد و لبخندی تحویل می گیرد. خیره می شوم به باغچه که چگونه آن را بسازم که برازندهء تک گل شود و کجا را برایش انتخاب کنم که لایقش باشد... آن زمان هنوز نمی دانستم دو ماه و بیست روز بعد، سند باغچه و خانه و دل و جان و فکر و خیالم را یک جا به نامش می زنم.

امشب شب خاصی بود، امشب با شبهای دیگر فرق داشت. تک گل باغچه حیاط پشتی چهار دیواری، به باغچه حیات پشتی چهار دیواری، به زندگی من خوش آمدی.  :*:

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩


یه کم مانده

می توانم یک اتفاق خوب باشم،
.
.
.
اگر فقط به من فرصت رخ دادن بدهی...

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


BF Vs. RH

توی کفشهایم جا به جا می شوم، کمی کش و قوس به خودم می دهم و ادای نرمش را در می آوردم. هدفون را روی گوشهایم و پادی را روی Shuffle می گذارم تا هر چه دلش خواست بگوید. آرام آرام راه رفتن را شروع می کنم. هوا به اندازه ای گرم است که برای عرق کردن نیاز به تحرک خاصی نیست. دویدن را شروع می کنم و سرم را صاف می گیرم طوری که چانه با گردنم زاویه قائم بسازد و مستقیم به رو به رو و آدمهایی که از جهت مقابل می آیند خیره می شوم. از دیدن آنها و شناسایی چهره شان لذت می برم: آقایی که با تمام دخترها لاس می زند و به زور به تمامشان آموزش نرمش می دهد و در آخر غرق در فکر سوار ماکسیمای مشکی اش می شود و می رود. دختری نازیبایی که با وجود لاغر بودن، هر روز همین ساعت چند دور قدم می زند و هر روز برنزه تر می شود. پسر جوانی که داد می زند ورزشکار است و احتمالا آسیبی چیزی دیده که هر روز آهسته قدم می زند و مردهای هم هیکلش با او سلام و احوال پرسی می کنند. مرد میان سالی که جورابهای سفید ِ درون کفشهای سفیدش را تا بالای زانو بالا کشیده و تی شرت سفیدش را تا جایی که جا داشته درون شلوارک سفیدش کرده و یک هدبند سفید به پیشانی اش بسته و کیف کمری و دفتر و دستک از خودش آویزان کرده و هر از گاهی خودش را تکانی می دهد و مدام چشمش را به جاده می اندازد و رفت و آمد ها را زیر نظر می گیرد...

حواسم گرم دیگران است و با کشیدن و تاب دادنشان در ذهنم از خود غافل می شوم و این تفریح جدیدی ست که تنهایی را با آن قسمت می کنم. پادی Pain از Blackfield را انتخاب می کند. دیگران از ذهنم پرتاب می شوند و به پیش خودم بر می گردم. زیر لب ترانه را زمزمه می کنم تا  Aviv Geffen می خواند:

Will we ever meet again as friends, after so long???

... بغضم می گیرد. آیا می شود روزی برسد که او را ببینم و با او دست بدهم، حالا کمی واقع بینانه تر، روبوسی دوستانه و بغل دوستانه ای تقسیم کنم و از در و دیوار بگویم و بعد هم سلام برسان و خدانگهدار؟؟ امکان دارد شبی او را در یک مهمانی ببینم و حال و احوالی کنیم و او بگوید من با فلانو هستم و من بگویم من هم با فلانا آمده ام و چهارتایی کمی بخندیم و مدتی در کنار هم برقصیم؟؟ امکان دارد عصری یکدیگر را در شهر کتاب ببینیم و کمی ایستاده گپ بزنیم و قرار بگذاریم آخر هفته به یک کافه برویم و کمی نشسته گپ بزنیم؟؟

سرم را پایین می اندازم، هزاران تصویر در پی هم از سر و کولم بالا می روند و تمامشان چنان ترسناک و عذاب آور هستند که حتی از چنین آینده ای در سالهای دور هم به وحشت می افتم. با خودم می گویم یعنی می شود؟ یعنی ممکن است؟ یعنی می توانم؟ یعنی می توانیم؟... چند آهنگی می گذرد و من غرق در یافتن سئوالات و شبیه سازی حالتهای مختلف هستم. پادی شیطنت می کند و House of Cards از Radiohead را انتخاب می کند. دلم آرام می گیرد و تکلیفم با خودم مشخص می شود. Thom Yorke جوابم را می دهد:

I don't want to be your friend
I Just want to be your lover
No matter how it ends
No matter how it Starts

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


حـــــــــــــــــس

حس بینایی را به زیبایی ات،
حس شنوایی را به صدایت،
حس بویایی را به عطر بدنت،
حس چشایی را به طعم لبانت،
و
حس لامسه را به لطافت پوستت بخشیدم.

حسی باقی نمانده
حالا که تو باقی نماندی.

جز حس تنهایی...
جز حس دلتنگی...

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : حرف برف


باور می کنی ؟

باور می کنی؟
دیشب، در خواب،
GBG سراغت را می گرفت ...

 

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : ش خ ص ی


بی عنوان

گاهی وقتها
آنقدر پررنگ می شوی،
که پس میدهی دور چشمانم...

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : حرف برف


نتیجه این می شود 3

وقتی می پرسند، توضیح می دهم که چرا نیستی.
مسئله اینجاست: به خودم چه بگویم؟
واقعا چرا نیستی؟

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : حرف برف


نتیجه این می شود 2

میگن انرژی نه به وجود میاد، نه از بین میره،
فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه.
تو انرژیِ منی.
فقط الان نمی دونم که به چه شکلی در اومدی.

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : حرف برف


نتیجه این می شود 1

بیا خودمون رو گول بزنیم،
گولهامون را کنار هم بذاریم،
نگاهشون کنیم،
باهاشون بازی کنیم،
بعد
بندازیمشون دور
و به خودمون ادامه بدیم.

 

  
نویسنده : بردیا.ب ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : حرف برف