عیب نداره ! پیش اومده دیگه !

.

هاه ! یه نگاه به هوا بنداز ! دیگه حتی زمستونتون هم بهار نیست !!!

.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : حرف برف


مرده شور استدلالت رو ببرن

-  شما چرا کمربند ایمنی نبستی ؟

-  اذیتم میکنه !‌ احساس اسارت بهم دست میده ! اصلا" حس میکنم که فلج شدم !

-  بعد از تصادف چه اتفاقی براتون افتاد ؟

-  فلج شدم !!!

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸


%0.006

گاهی اوقات یک فیلم یا یک کتاب می تواند بهانه ای به ذهن شما بدهد تا چند ساعتی برای خودش بازیچه ای بسازد ،‌ انگولکش کند و نتیجه ای را از آن استخراج کند. چند شب پیش ٢٠١٢ را دیدم . احتمالا داستان آن را می دانید : سال ٢٠١٢ میلادی است و طبق پیش بینی مایا کره زمین دگرگون خواهد شد. پیش بینی نوستراداموس همین سال را آخرالزمان و قیامت معرفی کرده است. دانشمندان فیلم که از سال ٢٠٠٩ به وقوع این حادثه پی برده اند چند کشتی / سفینه با گنجایش مجموع ۴٠٠هزار نفر برای نجات بشریت می سازند. توجه کردید ؟ فقط ۴٠٠هزار نفر. طبق تخمین اداره کل آمار ایالات متحده جمعیت امروز (١٧ ژانویه ٢٠١٠) برابر با ۶میلیارد و ٧٨۶میلیون و ٩٠٠هزار نفر است. اگر رشد جمعیت را در این دو سال باقیمانده تا سال ٢٠١٢ صفر در نظر بگیریم ، یعنی این کشتی / سفینه های ساخته شده تنها قادر به نجاب ٠.٠٠۶% (یعنی از هر ١٠٠هزار نفر حدود ۶ نفر) !!!. سئوال اینجاست : اگر شما مسئول باشید چگونه افراد را انتخاب می کنید ؟

راه حل اول : بین تمامی مردم کره زمین ، بصورت تصادفی و رایگان ، قرعه کشی برگزار شود. این ، شاید ،‌ نهایت عدالت باشد.

راه حل دوم : به مردم کره زمین اطلاع رسانی شود ،‌ بلیطهای ارزان قیمت فروخته شود ، و بین افرادی که ثبت نام کرده اند قرعه کشی صورت گیرد. بدین شکل انتخابی سیستماتیک و نظام مند وجود خواهد داشت. همچنین خود به خود افرادی که از این موضوع به هر دلیلی مطلع نمی شوند محکوم به نابودی خواهند بود.

راه حل سوم : به تمامی سرمایه داران کره زمین اطلاع داده شود و هر بلیط به مبلغ بسیار گزافی به فروش برسد . این راهی است که در فیلم انتخاب شده است . اینگونه تمام هزینه پروژه تامین و مبلغ زیادی نیز سود (برای چه زمانی ؟!؟) باقی خواهد ماند.

راه حل چهارم : معیاری به جز سرمایه برای انتخاب افراد در نظر بگیرم . معیاری مانند ملیت ، مذهب ، نژاد و یا هر چیز دیگری که بیشتر مورد علاقه من است .

راه حل پنجم : انسانهای کره زمین به دسته های ١٠٠هزار تایی قسمت شده و اعلام شود که هر گروه ۶ نفر را برای سوار شدن به کشتی / سفینه انتخاب کنند .

راه حل ششم : درب سالن انتظار باز گذاشته شود . اولین ۴٠٠هزار نفری که وارد شدند دربها خود به خود بسته شود.

راه حل هفتم : تمام فک و فامیل خود و دوستانتان را برای سوار شدن انتخاب کنید و به هر شکلی که مایل هستید ظرفیت را تکمیل نماید. زیرا که اکنون زمان انتقام گرفتن از بشریت است.

راه حل هشتم : به هیچ کس چیزی نگویید ! آخر سر خودتان تنها سوار شوید و از پشت پنجره به آن چند میلیارد انگشت وسط دو دستتان را نشان دهید .

راه حل نهم : سفینه / کشتی را منفجر می کنم تا خیال همه راحت شود .

راه حل دهم : این راه حلی است که من انتخاب می کنم . تمام اقوام و دوستانم را سوار می کنم . سپس از بین مردم کره زمین زیباترین ها ، باهوش ترین ها ، قوی ترین ها ، توانمند ترین ها را انتخاب و افراد بالای ۵٠ سال را از لیست خارج می کنم و با اینکار بشریت را از نو می سازم .

 

پ.ن : چه راه دیگری به ذهن شما می رسد ؟

 

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸


مرد باش! یه گندی میزنی واستا درستش کن!

دیشب ، برای انکار خستگی ، نه از آن مدل خستگی ها که بخاطر درگیری های ذهنی و مشغله های فکری  باشد، بلکه خسته بخاطر کم خوابی و ترافیک و کار و مشغله روزانه، کنسرت Caught in the Act از Michael Bublé را میگذارم. به اندازه کافی آهنگهای او (که البته همگی اجرای مجدد آثار شاخص موسیقی جز هستند) زیبا و لذت بخش است که بتواند جدا از رفع کسالت افکار، کوفتگی جسم را هم کاهش دهد. کنسرت به میانه های خود می رسد، بوبله* مشغول صحبت کردن با مردم حاضر در سالن و بینندگانی است که از طریق تلویزیون اجرای او را زنده تماشا میکنند. حواسم پرت می شود. فکری در ذهنم تخم ریزی می کند، نطفه می بندد، رشد می کند، بزرگ می شود، سیاه می شود، آنقدر که تمام درونم را فرا می گیرد و ... در وجودم استرس و تشویش عجیبی را تزریق می کند. نگران می شوم، دلهره می گیرم، ناگهان متوجه می شوم که بوبله مشغول خواندن Fever است. یک اثر فوق العادهء R&B که حدود 60 سال پیش Eddie Cooley و Otis Blackwell آنرا ساخته، Little Willie John برای اولین بار آنرا اجرا کرده و Peggy Lee آنرا معروف کرده است. و حالا بوبله است که آنرا مجدد بازخوانی می کند. ذهنم از خیلی دور به خیلی نزدیک بر می گردد و غرق در موسیقی می شود. لذت می برم. از موسیقی فوق العاده، ترانهء خلاقانه و اجرای زیبای بوبله. آهنگ به انتهای خود می رسد و من در حالت دست به سینه ، در خیالم برای او و سازندگان اصلی آهنگ کف می زنم. دوباره حالت غریب قبلی باز میگردد. فکر می کنم به آن فکر که ریشه دوانده بود. به یاد نمی آورم !!. کنسرت را قطع می کنم. فکر می کنم ... فکر می کنم ... خیر ! یادم نمی آید چه چیزی بود که در دلم آشوب به راه انداخته بود. عجیب است ! . تشویش ، دلهره ، استرس ، آشوب ، اضطراب ، همگی در دلم باقی مانده است ، حرکت می کند ، تکان می خورد و مانند یک حرام زاده که از همخوابگی پنهانی آن فکر لعنتی با فرصت پیش آمده در میان کنسرت زاده شده است ، لگد می زند و بدنبال پدر فراری خود می گردد !!. نه ! یادم نمی آید ! فراموش کرده ام !.

شب از نیمه می گذرد. هنوز به آن فکر فراری می اندیشم، و به آن استرسی که در دلم باقی گذاشته . و ...

 

* بر خلاف انتظار تلفظ Bublé ( تنها بخاطر آنکه یک b کم دارد و  بجایش در انتها برای e ابرو گذاشته اند !!) بابل نیست ! . بلکه همان بوبله است.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها : ش خ ص ی


بیایید کمی به چیز دیگری فکر کنیم

دیشب ، قبل از خواب ، ذهنم درگیر فکری بسیار مهم شده بود. آیا "خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا ، اما یکیش خوشگل من نمیشه"  یک ترانه شاد است یا غمگین ؟. اینکه خواننده محترم در ادامه چه می گوید و چه می خواند را نمی دانم. اما در مفهوم همین یک خط ابهام و ایهام زیادی وجود دارد. به بخش اول نگاه کنید. مسلم است که در جهان تعداد زیبارویان بسیار زیاد و غیر قابل شمارش است. در درستی این بخش از ترانه شکی نیست. اما "اما یکیش خوشگل من نمیشه" به چه معنی است ؟ . آیا منظور شاعر این است که ((تمام زیبارویان جهان به کنار ،‌ هیچکدام مانند زیبارویی که عشق من است نمی شوند)). یا آنکه ترانه سرای عزیز منظورش این بوده که ((با وجود آنکه اینهمه زیبارو در سرتاسر جهان وجود دارند، حتی یک کدام از آنها نمی آید و زیباروی من بدبخت بشود)). آیا این عزیز ما از سر غم می خواند یا شادی ؟.

پ.ن : می بینید !! برای آنکه بشود خوابید و ذهن را از تفکرات و جریانات روزانهء این روزها رها کرد و تلاش نمود که حداقل کابوس ممکن را در خواب دید  (در بیداری به جای خود) ، باید این فکر بدبخت را درگیر چه مسائل خوشگل و نانازی نمود !!!.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸


Back to the FewChair

به گمانم ، من ، خاطرات یک پیرمرد 64 ساله ام که در آخرین لحظات زندگی ، در بستر بیماری ، با حسرتی سوخته ، من را مرور می کند. و به این می اندیشد ، که ای کاش ، آیندهء من نبود.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸


یا ((رومی)) روم ، یا زنگی زنگ

رومی ، یکی از بهترین گروه های فیوژن ایرانی ، کنسرت یک روزه ای را در سالن اریکه برگزار می کند. با اشتیاق فراوان ،با وجود تمام مسائل بازدارنده ای که وجود دارد، بلیط تهیه و برای دیدن مجدد اجرای زیبای آنها لحظه شماری می کنی.

ساعت اجرا 18:00 . در سالن انتظار با طنینی که برای حرف زدن با همراهت باید فریاد بزنی موسیقی پخش می شود. یک دل سیر هر چه پاپفارسی وطنی و لس آنجلسی در یک سال اخیر منتشر شده است را می شنوی. ساعت از 18:30 میگذرد و از شروع کنسرت خبری نیست. جمعیت زیادی در سالن انتظار جمع شده اند. به آنها نگاه میکنی، اینها؟ رومی؟ مگر امکان دارد؟ نه! اینها برای سینما آمده اند. امکان ندارد چنین شکل و شمایلی رومی را بشناسد!!. 18:40 به سمت سالن راهنمایی می شوی. چند دقیقه ای مانده به 19:00 پرده بالا می رود و برنامه آغاز می شود. هیچ چیز از صحنه نمی بینی !!!. چون بیش از 20 نفر از مردم در راهرو ها در حال قدم زدن و پیدا کردن جایشان هستند. گروهی آشنایشان را می بینند و ایستاده سلام و علیکی طولانی را با موسیقی متن رومی اجرا می کنند. سالن تعدادی صندلی خالی دارد. با هماهنگی مسئول سالن جایتان را عوض می کنید. موسیقی روح نواز و لذت بخش رومی ادامه می یابد.

روی کارتها، روی دیوار، روی در، روی پنجره، روی کوفت، روی زهرمار، با خطوط درشت و ریز، به زبانهای فارسی و انگلیسی و میانماری و اسپرانتو و بریل، نوشته شده: با کمال پوزش از پذیرش اطفال کمتر از 7 سال معذوریم. اجرا به نیمه می رسد. کوچولوهای محترم که موسیقی تلفیقی سنتی ، راک و جز و اشعار مولانا چندان برایشان جذابیت ندارد در سالن مشغول بازی گرگم به هوا و وسطی و تخم مرغ گندیده بوی گلابی میده میشوند. اینکه این کوچولوهای محترم چگونه وارد سالن شده اند و هیچ مامور و معذوری هم متوجه نشده است سئوالی است که احتمالا بارها و بارها به ذهنت سیخ می زند و خواهد زد.

اجرایی که می شنوی بنظر چیز یا چیزهایی زیاد دارد !!!. دلیل آنرا متوجه نمیشوی! همه درست و حسابی و کارکشته در پست خود ایفای نقش می کنند. پس صداهای اضافی و مانع لذت بردنت از موسیقی می شود از کجاست؟. صدای درامز قطع می شود، یا تک نوازی کمانچه یا سنتور یا نی یا تار شروع می شود، یا در میان آهنگی سکته یا سکوتی وجود دارد، آنجاست که تازه دلیل صدای اضافی را متوجه می شوی. چیپس ، پفک ، موبایل ، خنده ، گپ ، گفتگو ، عربده ، شعارهای استادیومی ، خر و پف ، من اگه نباشم کی واسه همیشه ، دوباره دوباره یه بار فایده نداره و ... از همه طرف به گوش می رسد. صبر کنید !!. درامز که ساکت است !!. پس این صدای چیست ؟؟. فراموش کرده اید که راهروهای اینجا هنوز مانند چهارراه ولیعصر است و مردم مدام در حال رفت و آمد به قصد شاشیدن و ریدن و خرید مجدد چیپس و پفک هستند. تازه متوجه میشوی که انگار زیر کف سالن مانند رینگ کشتی کچ است !!. با هر قدم صدای گررررمپ آن در سالن طنین افکن می شود و حال تجسم کن در هر لحظه حداقل سه چهار نفر در حال قدم زدن هستن و باز هم اضافه کنید گرگم به هوا و وسطی بازی کردن کوچولوهای محترم که البته تخم مرغ گندیده بوی گلابی میده بازی نشستنکی ست !!. از پشت سرت صدای قهقهه و خندهء خانمی را می شنوی که وسط احساسات متبلور شده ات موقع شنیدن سه نوازی سنتور و ویالن و پیانو ، پارازیت می شود. بر میگردی که محترمانه تذکر بدهی، میبینی که این خانم یکی از مسئولین سالن است. شرمنده می شوی عصبانیتت را قرقره میکنی.

به اطرافت نگاه میکنی. نیامدی اینجا که به اطرافت نگاه کنی !!!. اما نمیتوانی حواست را جمع آن چیزی که میخواهی کنی. پس به اطراف نگاه میکنی. چندین نفر در میان کنسرت می روند و پیدایشان نمی شود. عده ای دختر و پسر که تعدادشان از 10 نفر بیشتر است. دسته جمعی جک می گویند و میخندند و آواز می خواننده و سوت می زنند و طی یک نظرسنجی پر سر و صدا کنسرت را نصفه و نیمه ترک می کنند. چند نفر را جلوتر میبینی که چهره ها و رفتارشان به اشخاصی می خورد که موسیقی را حرام میدانند. اینجاست که نمیتوانی باور کنی اینها برای حضورشان پول داده اند. اینجاست که مطمئن میشوی تعداد بلیطهای افتخاری و مجانی و ویژه و دوستانه و یواشکی و پنهانی و نهفته بسیار بیشتر از بلیطهای روتین و عادی است. اینجاست که میفهمی فرهنگ را نمیتوان با پول خرید.

چرا تصور میکنی کسی که آنجا حضور دارد باید موسیقی به جهنم ، حداقل رومی را بشناسد ؟؟. چرا انتظار داری حداقل مردم یک بار آهنگهای آنها را شنیده باشند که بدانند با هر سکوتی نباید سوت و دست و کف و عربده سر دهند ؟؟. چرا فکر میکنی  تمام  کسانی که 30 یا 40 هزار تومان پول بی زبان و مادرمرده را خرج کرده اند تا برای چند دقیقه از همهء چیزهای مرده و بی جان این شهر فاصله بگیرند و موسیقی زنده گوش کنند ، باید کمی و فقط کمی شعور و فرهنگ حضور در چنین جایی را داشته باشد ؟؟. چرا میخواهی عده ای تفاوت بین رومی و ساسی مانکن را بفهمند و وسط تک نوازی طبلا "لالای لالای لای" سر ندهند ؟؟. چرا نمیفهمی که مردم تفریح ندارند و از همین بی تفریحی هر چیز جدی و شکیل و سنگینی را نیز به لجن و کثافت می کشند؟؟.

عصبانی می شوی ، حرص میخوری ، تا میایی که غرق موسیقی شوی باز همه چیز بلند و شدیدتر تکرار می شود . اینجاست که به گه خوردن خود اعتراف میکنی و موقع برگشتن توی ماشین آلبوم رومی را میگذاری و صدایش را بلند میکنی تا تمام حسرتی که در دلت مانده است را تخلیه کنی و همراه با خواننده فریاد بزنی : الله مدد ای الله مدد.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : حرف برف


Rub Ur "I"s

چشمهات رو باز میکنی ... سمت چپ رو میبینی ، "بستنی" و "شکلات" که دست در دست هم ، چشم انداختن تو چشم هم و دارن همدیگرو میبوسن.  به سمت راست چشم میندازی ، "موفقیت" به خودش کرم "شانس" زده ، یه لیوان "اقبال" خنک هم گرفته دستش ، و دراز کشیده زیر آفتاب ِ "فرصت" و داره خودش رو برنزه میکنه. روبرو رو نگاه میکنی ، "خوشبختی" بهت چشمک میزنه و با ناز و ادا و عشوه و کرشمه برات استریپ تیز میکنه و برهنگیش رو بهت وعده میده. به پشت سر رو میکنی، "خاطرات" صورتی و "گذشته" شیرین دور هم جمع شدن و بلند بلند و با افتخار خودشون رو معرفی میکنن و قهقهه سر میدن.

بلند شو !!. برو دست و صورتت رو بشور !! . چشمات رو بمال !! . مثل آدم نگاه کن !!!.

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸


My Ashes

و خاکستر من در زیر این آسمان نقره ای پخش می شود

جایی که پسر بچه ای سوار بر دوچرخه لبخند را فراموش کرده است

و خاکستر من بر تمام آن چیزهایی که گفته ایم پخش می شود

بر روی جعبهء عکسهای زیر تخت خواب

و خاکستر من راهش را در میان مه پیدا می کند

و باز میگردد تا کودکی ِ فراموش شده ام را نجات دهد

و خاکستر من در میان چیزهای نادیده محو می شود

و یک رویا ، وارونه ،‌ با کلیدهای پیانو نواخته می شود

و خاکستر من بر روی پارک کوچک شهر می ریزد

بر روی ابرهای بارانی بی انتها

من در دنیای خود باقی خواهم ماند

در زیر این پوشش

و در درونم احساس آرامش خواهم کرد

 

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
تگ ها : حرف برف ، دیگران


Xالمثل

...

یک مثل کره ای می گوید : اگر چینی ها شعور داشتند ، ژاپنی می شدند !!!

...

 

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸


وبلاگ جدید

در کنار این وبلاگ ، بلاگی هست که مورد موسیقی توش مینویسم (آ ل ب و م) . حالا وبلاگ جدید زدم که توش در مورد سینما بنویسم (ف ی ل م) . امیدوارم این هم بتونه مثل وبلاگ قبلی محل خوبی برای صحبت در مورد موضوع خودش بشه .

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
تگ ها : ش خ ص ی


Arriving nowhere , still not here

All my ِِDesigns
Simplified

And all of my Plans
Compromised

All of my Dreams
Sacrificed

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸


No S o u n d

وقتی کمی ،‌ تا حدودی ، غمگین هستی
وقتی تا حدودی ،‌ کمی ، دلگیر باشی
وقتی کمی ، تا حدودی ، روحت کف کرده باشه
وقتی تا حدودی ،‌ کمی ، گرفته باشی

کافیست یک بار آلبوم Lightdark از Nosound رو گوش کنی ! .

اونوقت
خیلی ، بسیار ، غمگین میشی
بسیار ، خیلی ، دلگیر میشی
خیلی ، بسیار ، روحت کف میکنه
بسیار ، خیلی ، گرفته میشی

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : ش خ ص ی


Ice Age ... Nice Edge

Manny : just WHEN exactly did you loose your mind ??i

Buck : about three months ago !i . I woke up married to a pineapple !i .. an UGLY pineapple !!!i ... but I Loved her so ... !!!i

 

پ.ن : باور کنید ، بعد از گذشت چند روز ، همچنان با یادآوری این سکانس Ice age 3  ، تا حد جاری شدن اشک از چشم و اختیار از خود ، قهقهه میزنم !!! .

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : دیگران


3Duce

تصور کن بعد از گذشتن از لحظه ها و خاطره ها و هزار نوع جنگولک که مجموع آنها را زندگی مینامی ، به یک دو راهی برسی . به نقطه ای که باید انتخاب کنی : بین این طرف و آن سمت ، بین این مسیر یا آن یکی ، بین دو جاده که مثل هم نیستند ، اما خوب و بد هیچ کدام مشخص نیست . تنها چیزی که میدانی و میفهمی این است که احساست میگوید باید از این طرف بروی . در کمال تعجب عقلت هم میگوید که باید از همین طرف بروی !!. اما آن طرف ، فواره و سرسره اش را ، راحتی و تنبلی اش را ، آفتاب داغ و سایهء خنکش را ، تن برهنه و سینه های برجسته اش را ، به رخت می کشد و در پس کله ات نجوا می کند و هر از گاهی چشمکی به سمتت نشانه میرود . اینجاست که مستاصل و درمانده  و بلاتکلیف در گوشه ای میمانی و منتظر میشوی . اینجاست که هر دو ، احساس و منطق ، هم سنگر می شوند و تا بتوانند با این اغواگر بی شرم مبارزه کنند ! .

  
نویسنده : بردیا برجسته نژاد ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : ش خ ص ی