شد شش

به خانه که می رسم، پیراهن سفیدی که روزگارم را سیاه کرده از تن می کنم و توی آینه به چهرهء خسته و فلاکت بار و استخوانهای قابل شمارشم نگاه می کنم. روی پیراهن سفید اسم من، کاملا واضح و درشت، حک شده و این برایم یادآوراین است که مصیبت را به نام تو ثبت کرده اند، فقط تو و نه هیچ کس دیگر. دوش می گیرم و کثافات بجا مانده از پیراهن سفید را تا آنجا که جا دارد از تنم، و فقط از تنم، جدا می کنم. امشب می تواند شب خاصی باشد. امشب می تواند با شبهای دیگر فرق کند.

باغبان جدید ِ باغچهء حیاط پشتی چهاردیواری چندان کارش را خوب بلد نیست. چند ماهی ست که هر از گاهی گلی در گلدانی می آورد که یا زشت است، یا بوی بدی دارد، یا زود خشک می شود، یا کلاغ از ریشه آن را می کند و یا به هر دلیلی پایم به گلدان می خورد و قبل از آنکه فرصت کاشته شدن در باغچه نصیبش شود از بین می رود. عمو صفرویک، باغبان را می گویم، پیغام فرستاده که امروز گل ویژه ای می آورد که تا حالا نظیرش را ندیده ام. باور نمی کنم. عمو صفرویک زر مفت زیاد می زند. تمام گلهایش یا تو زرد از آب در می آیند یا باغچه را قهوه ای می کنند. روی مبل، پشت به پنجرهء رو به باغچه، ولو می شوم و خوابم می گیرد.

بیدار که می شوم کمی دیر شده است. خودم را به سرعت به گوشهء باغچه، همان جا که عمو صفرویک آدرس داده، می رسانم، گلدان را می بینم... و او را که درون آن نشسته است. او ابروهایش را درهم کشیده برای تاخیرمن، من دهانم باز مانده از بلندی ساقهء او. او به همراه خودش کتاب و موسیقی آورده برای من، من چیزی در دستم نیست، درد  و دل آورده ام برای او. او دوست جدیدی پیدا کرده به نام من، من گوش شنوایی یافته ام بنام او.

گلدان را بر می دارم، گفتگو زیر سایه درختی را پیشنهاد می کنم و آن سایه و آن درخت می شود مبدا حلول حسی عجیب در فضای باغچه. می گویم: چه می خوری؟ می گوید: آب پرتقال! می گویم: سر راه از بقالی می گرفتی! آمده ایم اینجا چیزی بخوریم که در بقالی نیست! می خندد و آخرش می شود همان آب پرتقال.

از همان اول، او شد تک گل من، من شدم دودکش او. آخ که من حرف می زدم! وای که من غر می زدم! آخ که او گوش می داد! وای که او می فهمید! دل به دل من سپرد، پا به پای من غصه خورد، گوش به حرف من دوخت، چشم به چشم من پاشید، با من اشک به اشک شد، با من فکر به فکر رفت، با من درد به درد نشست، با من خنده به خنده شکفت، با من بود! برای من شد! ... با او بودم! برای او شدم! ... هیچکس در آن لحظه این را نفهمید. نه من، نه او.

بی انصاف عجب گردن زیبایی پشت گلبرگهایش ایستاده! لعنتی عجب جادویی پشت چشمانش نشسته! نامرد عجب صداقتی در کلامش خوابیده! پدرسوخته عجب شیطنتی در حرکاتش خوابیده، نشسته، ایستاده، معلق زده و به هوا پریده! ...عجیب به دلم نشست. عجیب دوستش داشتم. عجیب برایم عجیب بود.

منگ هستم یا ملنگ، نمی دانم! شعورم نمی رسد او را تا دم در باغچه همراهی کنم! همانجایی که گلدان را بلند کرده ام، همانجا آن را می گذارم ، خداحافظی می کنم و همانطور ملنگ و منگ برمی گردم خانه. کمی دور خودم می چرخم. چند بار در جهت حرکت عقربه های ساعت، چندین بار بر خلاف آن. مبل را می گردانم به سمت پنجره، پرده را کنار می زنم، می نشینم روی مبل و به بیرون چشم می دوزم. عمو صفرویک از جلو پنجره رد می شود، دستی برایم تکان می دهد و لبخندی تحویل می گیرد. خیره می شوم به باغچه که چگونه آن را بسازم که برازندهء تک گل شود و کجا را برایش انتخاب کنم که لایقش باشد... آن زمان هنوز نمی دانستم دو ماه و بیست روز بعد، سند باغچه و خانه و دل و جان و فکر و خیالم را یک جا به نامش می زنم.

امشب شب خاصی بود، امشب با شبهای دیگر فرق داشت. تک گل باغچه حیاط پشتی چهار دیواری، به باغچه حیات پشتی چهار دیواری، به زندگی من خوش آمدی.  :*:

/ 0 نظر / 18 بازدید