BF Vs. RH

توی کفشهایم جا به جا می شوم، کمی کش و قوس به خودم می دهم و ادای نرمش را در می آوردم. هدفون را روی گوشهایم و پادی را روی Shuffle می گذارم تا هر چه دلش خواست بگوید. آرام آرام راه رفتن را شروع می کنم. هوا به اندازه ای گرم است که برای عرق کردن نیاز به تحرک خاصی نیست. دویدن را شروع می کنم و سرم را صاف می گیرم طوری که چانه با گردنم زاویه قائم بسازد و مستقیم به رو به رو و آدمهایی که از جهت مقابل می آیند خیره می شوم. از دیدن آنها و شناسایی چهره شان لذت می برم: آقایی که با تمام دخترها لاس می زند و به زور به تمامشان آموزش نرمش می دهد و در آخر غرق در فکر سوار ماکسیمای مشکی اش می شود و می رود. دختری نازیبایی که با وجود لاغر بودن، هر روز همین ساعت چند دور قدم می زند و هر روز برنزه تر می شود. پسر جوانی که داد می زند ورزشکار است و احتمالا آسیبی چیزی دیده که هر روز آهسته قدم می زند و مردهای هم هیکلش با او سلام و احوال پرسی می کنند. مرد میان سالی که جورابهای سفید ِ درون کفشهای سفیدش را تا بالای زانو بالا کشیده و تی شرت سفیدش را تا جایی که جا داشته درون شلوارک سفیدش کرده و یک هدبند سفید به پیشانی اش بسته و کیف کمری و دفتر و دستک از خودش آویزان کرده و هر از گاهی خودش را تکانی می دهد و مدام چشمش را به جاده می اندازد و رفت و آمد ها را زیر نظر می گیرد...

حواسم گرم دیگران است و با کشیدن و تاب دادنشان در ذهنم از خود غافل می شوم و این تفریح جدیدی ست که تنهایی را با آن قسمت می کنم. پادی Pain از Blackfield را انتخاب می کند. دیگران از ذهنم پرتاب می شوند و به پیش خودم بر می گردم. زیر لب ترانه را زمزمه می کنم تا  Aviv Geffen می خواند:

Will we ever meet again as friends, after so long???

... بغضم می گیرد. آیا می شود روزی برسد که او را ببینم و با او دست بدهم، حالا کمی واقع بینانه تر، روبوسی دوستانه و بغل دوستانه ای تقسیم کنم و از در و دیوار بگویم و بعد هم سلام برسان و خدانگهدار؟؟ امکان دارد شبی او را در یک مهمانی ببینم و حال و احوالی کنیم و او بگوید من با فلانو هستم و من بگویم من هم با فلانا آمده ام و چهارتایی کمی بخندیم و مدتی در کنار هم برقصیم؟؟ امکان دارد عصری یکدیگر را در شهر کتاب ببینیم و کمی ایستاده گپ بزنیم و قرار بگذاریم آخر هفته به یک کافه برویم و کمی نشسته گپ بزنیم؟؟

سرم را پایین می اندازم، هزاران تصویر در پی هم از سر و کولم بالا می روند و تمامشان چنان ترسناک و عذاب آور هستند که حتی از چنین آینده ای در سالهای دور هم به وحشت می افتم. با خودم می گویم یعنی می شود؟ یعنی ممکن است؟ یعنی می توانم؟ یعنی می توانیم؟... چند آهنگی می گذرد و من غرق در یافتن سئوالات و شبیه سازی حالتهای مختلف هستم. پادی شیطنت می کند و House of Cards از Radiohead را انتخاب می کند. دلم آرام می گیرد و تکلیفم با خودم مشخص می شود. Thom Yorke جوابم را می دهد:

I don't want to be your friend
I Just want to be your lover
No matter how it ends
No matter how it Starts

/ 0 نظر / 14 بازدید