وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون

وقتی خودت را بسپاری دست جریان خیال و اجازه دهی تو را به هر سمتی که می خواهد ببرد، وقتی می نشینی و تماشا می کنی تصاویری که از پس ذهنت پیش روی دیدگانت می آیند و می رقصند و خسته می شوند و می روند و استراحت می کنند و باز می گردند، در یک کلام، وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون.

پهن می شوم و فکر می کنم. فکر می شوم و پهن می کنم. تکه های پازل را کنار هم می گذارم، مهره ها را ردیف می چینم، طرحها را مرتب می کنم... فکر می کنم، شک نمی کنم! ... می دانم، باز می گردد! ... اما چگونه؟

نزدیک خانه که می شوم، آنجا ایستاده. به همان شکل و همان صورت و همان ابعاد. دسته گلی به دست دارد و لبخندی بر لب. برایم دست تکان می دهد. نزدیک می شوم. من را در آغوش می گیرد و در گوشم زمزه می کند: "بابت این مدت متاسفم" و بعد ... نه! این جواب نمی دهد.

دیر وقت است. منتظر ماشین ایستاده کنار خیابان. از آن حوالی رد می شوم و حواسم به او نیست. از دور می بینم که مزاحم دختری شده اند. نزدیک که می شوم، او را می بینم. فریاد و شاخ و شانه می کشم و مزاحمین را فراری می دهم. من را که می بیند لبخند می زند و می گوید: "هنوز هم برایم هستی. می خواهم دوباره برایت شوم"  لبخند می زنم و ... نه! این اصلا جواب نمی دهد.

از خیابان رد می شوم. حواسم جای دیگری ست. صدای بوق ممتدی را می شنوم، سرم را می چرخانم، یک ماشین مشکی و تمیز و گران و شیک حواله ام می کند به آسمان و جاذبه زمین فرا می خواندم به زمین. دیگر چیزی بخاطر نمی آورم... کمی بعد، چشمانم را باز می کنم و از جایم بلند می شوم. یعنی من بلند نمی شوم! از جایم هوا می روم!! می روم و نزدیک سقف می رسم. صدای گریه با بوق ممتد دستگاه ترکیب عجیبی را ساخته است. سرم را بر می گردانم. او را می بینم که دست ِ جسم ِ من را گرفته و گریه می کند. دکترها در اتاق می چرخند و با صدای بوق ممتد به رقص در می آیند. در گوشم زمزمه می کند، من می شنوم: "تو برگرد، من هم بر می گردم"... بر می گردم، او هم. هر دو می خندیم و... نه! این نیز جواب نمی دهد.

از مسیری که نمی دانم کجاست در حال عبور است. از جایی که نمی دانم کجاست رد می شود. یک تکه آجر از بالای یه ساختمان نیمه کاره، یک تکه سنگ از تیرکمان یک پسربچه، یه تکه چوب که پایش به آن گیر کند، یک چاله که تعادلش را بهم بزند... یک چیزی که باعث شود سرش به جایی بخورد و بیهوش نقش زمین شود. من کاملا بی خبر برای خودم گوشه ای نشسته ام، شاید هم خوابیده ام. ممکن است در حال قدم زدن باشم، یا حتی مشغول نوشتن. تلفنم زنگ می خورد. شماره را نگاه نمی کنم، چون قاعدتا منتظر تماس کسی نیستم. "بله. بفرمائید؟" ... "سلام! منم! فکر کنم یه چیز خورده تو سرم! خیلی درد می کنه! من گم شدم! هیچی یادم نمیاد! فقط... تنها چیزی که یادمه... یادمه که تو رو دوست دارم... همین... می تونی بیای دنبالم؟" می خواهم فریاد بزنم و بگویم بله، خودم را می رسانم... اما نه! این یکی هم جواب نمی دهد.

وقتی بیش از ظرفیتت فکر کنی، حاصل آن یا خلاقیت می شود یا جنون. می دانم خودش راه بهتری را انتخاب می کند. راهی که هم خلاقیت دارد، هم جنون. آن وقت است که جواب خواهد داد.

 

 

/ 0 نظر / 34 بازدید